۵ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است


اگر به انسان‌هایی که دوست‌شان داریم دقیقاً زمانی که حق‌شان نیست عشق نورزیم، دیگر عشق چه معنایی دارد؟!

#بریت ماری این‌جا بود
#فردریک بکمن
tahi :D

مهربون بود،گفت از بیست سالگی عاشق این بودم که توی یه منطقه ی محروم کارخونه بسازم و کار افرین بشم؛

هربار که رفتم سمتش نشد،هنوز که هنوزه امیدم رو از دست ندادم و دوست دارم این اتفاق بیوفته و واسش تلاش میکنم

از حرف زدنش خیلی گذشته بود حدود پنج شیش ساعت،وقتی داشتم یه پاراگرف بی ربط میخوندم توی ذهنم یه جرقه خورد!

من چه هدفی دارم؟!از زندگیم چی میخوام؟!

"انگیزه،شعور،فرهنگ،لیاقت،تجربه،پول،یه همراه"

باید یکم خودمو جم و جور کنم ولی خیلی سخته :|

تعداد کارای مفیدی که انجام میدم خیلی خیلی خیلی کم شده

پروردگارا اِراده عنایت کن اِراده

tahi :D

اومدم بنویسم وضع هیچی عوض نشده

بنویسم هر روز بدتر از دیروز

به خودم دقت کردم،تاحالا به درجه از پوچی رسیده بودم؟!اینقدر اروم و خالی!

خیلی تلاش کردم "Letter to a Child Never Born"بخونم؛

بارها بارها توی اتوبوس،راهرو های شلوغ،وقت های اضافه ی کلاسام و روی کاناپه موقعیت خوندش پیش اومد و فقط جلدش رو لمس کردم و یکم کاغذش بوییدم چند صفحه خوندم و باز بستمش.دوستش دارم،فکرهم میکنم بشه خیلی دوستش داشت اما زمان دوست داشتنش الان نیست.

دیروز عصر یک عالم راه رفتم بیشتر از دفعات قبلی

موقع راه رفتن توی ذهنم به حس خوبی که میتونه از با "سرعت راه رفتن" ایجاد بشه تمرکز کرده بودم و قدم برمیداشتم.

قوی تر از قبل شدم،یا حداقلش اینه که یکم بیشتر از قبل پخته شدم دیگه ترس های قبلی وجود ندارن و ترس های جدید جاشون گرفتن.

با خودم گفتم بهتره الان "What I Talk About When I Talk About Running"شروع کنم،با امید اینکه بعد از تموم کردنش میتونم بقیه کتابا رو بخونم.

+واشنا اگر مهربونی یکم به منم مهربونی کن.

tahi :D

از همه ی بدبختیای زندگی که بگذریم میتونیم به مسئله ی بزرگ و عمیق تنهایی اشاره کنیم

نمیدونم چرا این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای تنهایی رو حس میکنم

امروز خوب فکر کردم

وضعیت عوض نشده!

قبلا با کسی نبودم که الان نبودنش اذیتم کنه

قبلا کسی نبود که تنهایی نداشته باشم تو بودناش

همه چی مثل قبله،چیزی که عوض شده منم،من تغییر کردم حساس شدم

یکی از دوستام که خیلی وقته ندیدمش میگفت ماهمش نیاز داریم کسی باهامون باشه که همه چیو باهاش تقسیم کنیم.

با کی قراره همه چیو تقسیم کنم؟!

از اینکه میدونم قرار نیست تا اخر عمر تنها بمونم مطمئنم ولی؛

ولی اینکه این زمان چه قدر طول میکشه ترسناکه.

tahi :D

ویدیوهای تولد 4 سال پیشم رو دیروز نگاه کردم چهره ام یه عالم عوض شده,پیرتر شدم

مامان میگفت نه پیرتر نشدی خوشگلتر شدی اما چیزی که حس میشه همونه! بزرگتر شدن،آگاه تر شدن،پیرتر شدن

الان که ویدیوهای جدیدم رو میبینم میفهمم که سرخوشی و بی مبالاتی قبل رو ندارم

دریغ از یه ذره صبوری

و حالا نمونه ی کامل ایوب فقط با این باگ که ایوبش بیشتر حرص میخوره و زن و بچه نداره و مونثِ

tahi :D