رو به ته کشیدن.

تقریبا داره تموم میشه،ترم رو میگم،خسته و خسته و خسته م واقعا خستم،خیلی ترم بدی بود و بدتر هم زمانی میشه که یه درسی رو پاس نشم!

امتحانام حدودا 6 تا دیگه مونده...

توی این ترم چیزایی زیادی یاد گرفتم،درس نه!تجربه.

احتمالا برم سرکار یه جایی رفتم مصاحبه و قراره از شنبه برم(مشکلی با امتحان داشتنم نداشتن).

نمیدونم اصلا نمیدونم چی باید دیگه توی وبلاگ نوشت که دلت واسه ی لحظه ای اروم شه و حس سبکی کنی!

براتون از واشنا طلب آرامش و شادی میکنم.

از زیبایی های مرگ.

به عنوان که نگاه کنی با خودت میگی این دختر باز هورموناش ریخت بهم،اما این مدلیام نیست یه وقتی با خودت میگی درسته که هنوز آرزو برای داشتن داری و کلی چیزای ریز و درشت هست تو دنیا که به حدی شادت میکنن یادت بره کی بودی،ولیکن دیگه نمیکشی،یعنی اون ذوق درونی که باید داشته باشی برای فکر کردن به چیزای قشنگ تو وجودت نیست.

شدی یه آدمی که نه ناامیده کاملا نه امیدواره.یچیزی بین مردن و زنده بودن شاید.

خسته کننده س،این چیزا رو نمینویسم که یکی بیاد بهم بگه راه هنوز خیلی زیاده و صبوری لازمته.

مینویسم که اگر زیبایی های مرگ رو ندیدم حداقل حال این روزامو یادم باشه.

 

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

 

غرض رنجیدن ما بود_از دنیا_که حاصل شد

مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

 

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ

به خون خویش می غلتند خلقی بی گناه اینجا

 

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

 

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

 

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

 

«فاضل نظری-کتاب ضد»

پایگاه داده را سگ خورد.

نه میتونم بگم خیلی مفیدم این روزا،نه میتونم بگم مفید نیستم این روزا!

یه چیزی بینش.

درس نمیخونم فقط تمرین حل میکنم و پروژه هارو تکمیل میکنم،شاید با خودتون بگید چطوری؟خب همینطور که هنرستان و کنکور تموم شد.

یادتونه میگفتم خودمو شناختم؟لامذهب مگه یه ادم چندتا بُعد داره.

اصلا این روزا نوشتنم نمیاد،نه دلم میخواد با ادما حرف بزنم نه حتی حوصله ی بیرون رفتن دارم،عجیبه.

چند روز پیش،اگر بخوام دقیق بگم ششم سپتامبر(یکشنبه 16 آذر)حافظه ssd که از دیجی کالا سفارش داده بودم رسید و با پدرم لپ تاپ باز کردیم و ...

تجربه ی خوبی بود،کتاب شعرم که همراهش بود :))

میشینم و گاهی شعر میخونم،کتاب شعر"گریه های امپراتور"از فاضل نظری رو دوست دارم.

بده که ادم سر چیزایی که دوست داره یاد کسی بیوفته که دوست نداره،اصلا قشنگ نیست،مثل یه سری خیابونا و جاده ها مثل یه سری شاعرا و یه سری موزیکا،میدونین مزخرفه خیلی هم مزخرفه.

حرفی ندارم و این خیلی بده.

چی میتونه اینقدر خوب این قسمت رو پر کنه؟

واقعا فکر نمیکردم یه روز به مرحله ای برسم که ندونم چی بنویسم و نتونم.

یعنی همین الانشم دارم مینویسم اما مرتبط با چی؟مرتبط با نتونستن،نتونستن چیه؟یه وقتایی یه چیزایی رو میخوایم ولی شاید دنیا یا ادماش یا چیزایی که من نمیشناسم شون اونو برای ما نمیخوان،مزخرفه ولی واقعا اینطوریه.

خب من با این نتونستنه کنار اومدم شاید کار خوبی نباشه ولی خب دیگه انجامش دادم.

الان که شروع به نوشتن کردن میتونم تا هزاران پاراگراف ادامه ش بدم اما دیگه نمیخوام.

میفهمید چی میگم یا فقط قسمت چرت بودن حرفم رو مد نظر دارید؟یه چیزی رو میخوای برای الانت،و اگر برای الانت نداشتیش،بعدا که به دست اومد شاید به اندازه الانت نخوایش.ناراحت کننده؟نه بحث بحث زمان.

آره اینطوریه که حواستون به زمان باشه.

About Me
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که،شما از آن سر در بیاورید!
از دید یک مهندس،از دید یک آشپز،از دید یک هنرمند،همان تنهایی هست که بود.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان