۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

میخنده میگه عاشقم نشدن،نشدن وقتی هم شدن گند زدم!

میگفت توی گپ دانشگاه داشتم صحبتهای بچه هارو میخوندم دیدم همون موقع یه pm دریافت کردم از طرف یکی از اقایون هم کلاسیم

سین کردم نوشته بود سلام شب تون بخیر میخواستم یه مطلبی فردا عرض کنم خدمتتون میتونید بیشتر دانشگاه بمونید؟

گفته بود باشه

رفته بود و پسره بهش ابراز علاقه کرده بود ک من از فیس تون خوشم میاد و تمام این مدت روتون قفل کرده بودم شرایط پیش نمیومد

نوبت اون شده که حرف بزنه و بدون مقدمه و هیچ کلامی گفته : الهی قربونت برم من همش ارایشم!

گفت خودمم نفهمیدم چ حرف مفتی بود که زدم!اصلا واسه چی همچین حرفی زدم،قربونت برم دیگ واسه ی چی اخه!

خلاصه بعد زدن این حرف و وقی فهمید چ گندی زده پاشده فرار کرده رفته

پسره هم تند و تند تماس میگیره و به روی خودش نیاورده و گفته چرا اونروز اینقدر سریع رفتید من هنوز صحبت داشتم

یعنی یا خیلی پدرسوخته س یا اینکه خب خوشش اومده ازش D:


tahi :D
دیشب خواب دیدم یه جعبه کوچیک باز کردم و داخلش یدونه سنگ از نوع Amethyst بود،یه چیزی شبیه این
جای بدش این بود که نفهمیدم از کجا اوردمش و اگر هدیه س کی بهم هدیه داده!
اینقده تو اون حالت خواب خوشحال شده بودم که حد نداشت.
با یکی از آشناهای معمولیم رفتم یه سمینار،زمان زیاد بود و پیشنهاد داد بریم خرید
فروشگاه محصولات مردونه کلی تخفیف میداد؛
بهم گفت یه گردنبند به اسم پارتنرت بخر،خیلی جذابه!
بهش گفتم کسی نیست که بخوام براش بخرم.
بُهت زده شد اینگاری که احساس میکرد بلوف میزنم و میخوام چیزی ازش پنهون کنم :|
گفت پس واسه اکس ت بگیر شاید برگشت!
یه حالتی ایجاد شده بود که میخواستم فکر نکنه متعصبم و از طرفی دوست نداشتم فکر کنه منتظر برگشتن کسی هستم یا کسی مغلوبم کرده که در دسترسم نیست!
اونقدر مهربونانه بهش توضیح دادم که اگر ژینو اونجا بود میگفت لازم نیست با همه اینقدر مهربون باشیا!
گفتم یه وضعیت نادری هست که واسه خیلیا رخ نمیده ولی خب واسه خیلیا هم رخ میده!اون وضعیت نادر واسم رخ داده! نیمِ ماه از تنها بودنم،و نبودنم در رابطه خرسندم و نیمِ دیگه ی ماه اونقدر وضع اسفناک میشه که به نزدیک ترین دوستام حسادت میکنم!
و همینقدر ملیح یه "ممنون" آهسته گفتم و رفتم نشستم تو ماشین تا بیاد.
[نمیدونم از کِی تاحالا اینقدر خشک و سرد شدم]

tahi :D
به معنای واقعی همه چیز شلم شوربا شده بود،امتحانام و کلاسای اموزشیم ساعت هاشون یکی شده بود و اونقدر آشفته شده بودم که میخواستم بلاخره قید یکیشون رو بزنم!
ولی خب،خوشبختانه یا بدبختانه تحمل کردم و تموم شد [تقریبا]
tahi :D
یه دلهره ای تو دلم بود که فروکش نمیکرد با هرکی و هر چی که درمیون میذاشتم فایده نداشت،واسه همین فیل م یاد هندستون کرد و اومدم اینجا
دل هاتون غم داره
کاش خوب شه همه چی حداقل یکم

tahi :D