۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

نمیدونم چرا هنوز تو مغزم نرفته که با فلانی دیگه همه چی تموم شده،مغزه لعنتی هرازگاهی میگه هی تو به فلانی اینو بگو الان،هی تو الان این عکسو واسش ارسال کن،هی تو الان بهش فکر کن فکر کن فکر کن.مغزم چشه؟چرا نمیفهمه فلانی دیگه نیست چرا نمیخواد بفهمه فلانی دل خوشی نداره ازش.
میرسیم به سعدی که:

...ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کِشتی عمرم شکسته‌ست از غمش
از من مسکین جدایی می‌کند...

+حالا اگر زرتشتی،بودایی،مسیحی و دیگر ادیان هم بودید مشکلی نیست.
+فلانی امیدوارم که اگر اینجارو میخونی و به روی خودت نمیاری آرزو به دل از دنیا بری.
tahi :D

من،من خودم گذاشتم تو طاقچه،هرازگاهی رد میشم یه نگاهی هم بهش میندازم،من تنهاس من خسته س من یه طوریه که اینگار باید خیلی استراحت بکنه تا از خاک خوردن توی طاقچه نجات پیدا کنه،منِ شما چطوره؟بهم بگید.

tahi :D
من میام هی براتون از خستگی و بدبختی میگم و شماها هی به روی خودتون نمیارین،یادتونه خیلی وقت پیشا میگفتم ژینو همش منو از غر زدن وا میداره و یه طورای take it easy زندگیمه؟یادم نیست بهتون گفتم که اون رابطه تباه شد یا نه.اما الان یاد اون روابط افتادم،هیچ وقت به صورت جدی به قطع رابطه م با ژینو فکر نکرده بودم،در حقیقت این قطع ارتباط با تحول های خیلی بزرگی همگام شد و میتونم بگم واقعا همه چیمو بهم ریخت،احساس حقارتی که پرم کرده بود و دردی که همراه این پوچی حس میکردم مثال زدنی نیست.
دوست ندارم چیزی رو بزرگنمایی کنم،اونقدر بی حس هستم که نرم نگاه کنم ببینم راجب کوفتی ترین تابستون دنیا براتون نوشتم یا نه،اصلا یادم نیست،شاید اومدم اینجا از جنبه های مثبتش نوشتم!کسی چمیدونه اون موقع مقصودم چی بوده؟.
حال بدیام و با بی توجه ای شروع شد و با چارتا حرف چرت و پرت و **شعر بقیه به اوجش رسید،من ادم گوشی ای هستم؟نمیدونم،برای شما چه اهمیتی داره؟مهم عذابیه که از چندین طرف به صورت همزمان میکشیدم ولی سرپا بودم و تنها کاری که انجام میدادم و باعث میشد ضعفم بروز داده بشه گریه بود،گریه توی خلوت و تنهایی خودم.
غروری نسبت به این قضیه ندارم همین که تونستم یه رابطه ی نزدیکِ شاید دوستداشتنی رو تموم کنم برام بسه،وقتی بهش فکر میکنم نه تنها غروری توی وجودم نمیبینم بلکه خیلی سریع بینیم میسوزه و بعد اشکا جمع میشن توی چشمام.
امروز تولد ژینو و من نه تنها تبریک لفظی نگفتم بلکه به اعضا و جوارح بچه های نداشتمم نگرفتم نمیدونم چه حسی رو از این بابت تجربه کرده یا اصلا تجربه کرده یا نه،اون که مثل من تنها نبود که بفهمه چه حسی داره از هفت هشت طرفش دوست و اشنا میباره،اگر تجربه کرده باشه و عصبی شده باشه و درد کشیده باشه ده برابر دردی که کشیده دردی بوده که من کشیدم.
شاید تقصیر ژینو نیست که من ادم احساسی بودم و اوضاع زندگیم بهم ریخته بود،شاید اون نباید با من هیچ طرح دوستی ای میریخت،نمیدونم هرچی که هست الان برام اهمیتی نداره ولی غمش از دلم پاک نشده و پاک نمیشه مثل خیلی از غمای دیگه...
الان اگر بگم تولدت مبارک،دلم رضا نیست!به واشنا قسم که دلم رضا نیست!فکر کن چقدر یه ادم میتونه اذیت شده باشه که نتونه یه جمله ساده واسه کسی که اصلا معلوم نیست این صفحه رو بخونه یا نخونه،بنویسه،اون پیام فقط به حرمت روزایی که حس میکردم بهترین همراه دنیا رو دارم فرستاده شد.
دردِ امروز و دیروزم این درد نبوده و نیست،درد من چیز دیگس کاش میشد زودتر اون درد رو تموم کرد.
این همه خط تایپ کردم که بگم گریه کردم و میکنم؟نه،تایپ کردم که بگم واشنا منو از منگنه بیرون بیار لطفا.
tahi :D

تو یه کاری کردی که اون عاشقِ مهربونِ بی فکر،تبدیل بشه به یه عاشق بدذاتِ متفکر!

+مگه وقتی عذابم میدادی به حال و روزم فکر کردی که من الان به حال روزت فکر کنم؟.

tahi :D

دیگه اینجا هم راحت نیستم،اینگار وسط خیابون چهارزانو زده باشم!هرلحظه ممکنه یه خودرو بزنه بهم و بمیرم.ولی مردن قشنگ تره تا خورد شدن غرور.مهرت داره از دلم میره و خودم خوووب میفهمم،نمیتونم بگم چه آسون مهرت رفت،چون آسون نبود،برای من آسون نبود اما برای تو فکر کنم از هرکاری توی دنیا آسون تر و بی اهمیت تر بود،مثل در اوردن جوراب از پات و پرت کردنش یه جایی که مهم نیست کجاس.همون روزی که میوت نوتیفیکیشن ت کردم فهمیدم تموم شدی برام،کی باورش میشه من همون ادمی بودم که به هردلیلی که تلفنم آلارم میداد اسم تو توی مغزم رد میشد الان اما دلسرد و خستم،دوستت دارم اما یه دوست داشتنه خسته یه دوست داشتنه بد.از واشنا طلبِ صبوری میکنم،واشنا تو همیشه برام میمونی،تهِ هر قضیه ای چه دلخراش چه دوستداشتنی تو برام میمونی واشنا من کلی دوستت دارم صدبرابر عشقی که میشد به باب داشت رو من نسبت به تو دارم،تو هستی مگه نه؟من میدونم که هستی.

tahi :D