۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

کتاب"پیرمرد و دریا"رو همین عصر خوندم یک سره و بدون وقفه!نمیخواستم آذر اینقدر بی فایده بگذره و بره!88 صفحه و تنش هایی که تو مغز ادم ایجاد میکرد.

جالب و کم حجم بود.

چی بگم؟پاییز تموم شد و باورش یکم سخته.

tahi :D
خودتون میدونین چرا اینقد دستنیافتی شدم ببخشینم،هنرستان خیلی کوفتیه خصوصا روزایی که باید عمومیا رو تحمل کنم علاوه بر کتابای چرند درسی باید قیافه ی یه سری آدم مزخرف لعنتی رو از اول هفته تا اخر هفته ببینم،عذاب دهنده نیست؟شما خودتون رو بذارید جای من این همه صبوری رو از کجا آوردم جا دادم تو دلِ خودم!حسِ قلب شکستگی میکنم.برام دعا کنین که زود دی ماه بگذره!زود و خوب!.
tahi :D

امروز صبح با وجود شروع شدن هفته های حساس تحصیلی؛

"ملت عشق"رو در دست گرفتم و به شکل اسرار آمیزی تمومش کردم!112 صفحه ی اون رو روزای گذشته و 287 صفحه ی اون رو امروز.کتاب و پایان قشنگ و قوی اش من رو نسبت به تموم مشکلات دلداری میداد و آرومم میکرد.فکر نمیکنم هیچ زمان بتونم یه کتاب رو بررسی کنم و اونطور که شایسته ی اونه راجبش براتون بنویسم و عاجز بودنم ناراحتم نمیکنه.امروز واقعا دوست نداشتم تلفنم آلارم بده و هیچکی صدام بزنه یه خلوت عمیق و دلچسب سپری کردم.تموم شدن کتاب و بستنش با اذان مغرب همزمان بود.شرمنده ی خودم نیستم که سره قولم با خودم نبودم و نتونستم این ماه چندتا کتاب بخونم چون این کتاب به اندازه ی چندتا کتاب حجم و محتوا داشت.با شلوغیه اوضاع اطرافم و تعداد زیاده کتابای نخونده م علاقمند شدم که یه کتاب جدید بخرم!دارم آروم آروم به خودم میگم دستم به دامنت صبر کن ماهه پیشه رو بگذره حالا بعدا یه فکری به حالت میکنیم باشه؟.

tahi :D

15 آذر "ملت عشق"رو برداشتم و گذاشتم رو همون میز همیشگی.کلی تعریف و انتقاد ازش توی مغزم بود و فقط اماده بودم که شروعش کنم،شب 24 صفحه ازش خوندم و خوابیدم،روزه بعد یعنی 16 آذر هم تا صفحه ی 63 و امروز هم تا 112حدودا 399 تا صفحه س اگر اشتباه نکنم!.تا اینجا بد نبود و احساسات الا برام قابل درکه.تو این روزا از سال با وجود پودمان ها و امتحانا با کتاب خوندن اینگاری روی طناب راه رفتم.همیناش جذابه دیگه مگه نه؟.

tahi :D
دیروز از تایم کلاس زبان تا همین موقع ها بیرون بودم،شاید برای چند ساعتِ کوتاه پنجره ی فکر کردن به تورو گذاشته بودم پایین تو تسک بار.
م.ع هم خوب رانندگی میکنه،عصر خوبی باهاشون داشتم ف.ح و م.ش هم که همراهان همیشگی.فیس من همون شلخته پلخته و داغون.
من حیرونم اخه چطور قده موسی کو تقی ای که میاد رو سیم های برق خیابون تون میشینه هم پیش چشمت ارزش ندارم.میدونی،راستش دیگه نمیخوام بیشتر از این خودمو اذیت کنم،نه که دیگه دوستت نداشته باشم!دارم خیلی هم دارم اما واقعا دیگه صبوری کردن جایز نیست چون از پا افتادم.سختم بود اما انجامش دادم.به قول ننه بزرگا شاید یه حکمتی توش بوده،آره طبق معمول من خودمو خر میکنم تو حتی یه ذره هم نگرانی به خودت راه نده،چه حرف مسخره ای،تو؟نگرانی؟ D: ظلمِ بفهمی دوستت دارن و خودتو بزنی به خریت کلا خیلی ظالمی.
tahi :D