۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

"pin ش کنی بالای لیست.هی حرفش شه.اولین suggested سرچ اینستاگرامت".

خسته تنها و تحت فشارم نمیدونم دقیقا چیه که اذیتم میکنه،خیلی تعدادشون زیاده اما از همه شون مهم تر روابط عاطفیه مگه نه؟

امروز از سایت شماره 3 که بیرون اومدم هوای سرد و بادی که میومد روحم با خودش برد،بعد از هشتا قدمی که به سمت سالن برداشتم روحم نشست سرجاش.

پریشب راس ساعت سه از خواب پریدم نمیتونستم نفس بکشم اولین باری نبود که این اتفاق میوفتاد اما شدت ترسش هیچ فرقی نداشت،از طرفی تهوع و سرگیجه داشتم شرایط که خوب نمیشه واشنا حداقل بکشمون.

م.ح میگه خوش بحالت که تنهایی.اونقدر خوب نقش بازی میکنه که منه بیچاره چندین بار گول حرفاشو خوردم و باور کردم که تنهایی یه خوشبختیه!اما اینبار کاملا بی اثر بود اینگار که سنگ جاهل احمق درونم ترک برداشته باشه،گریه کردم،واضح نه!اما گریه کردم.توی اون شلوغی هیچکس نمیتونه حالمو خوب کنه گاهی احساسم بهم میگه از همه شون متنفرم.

tahi :D
به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور میدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نمیدونستیم کجاس!اولین بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما این دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| 
نمیدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتی که تو این شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از میدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتیم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو جلوباز هیچکی سوییشرت نمیپوشه|اخه من اصلا برام مهم نیس فقط پوشیده بودم که سردم نشه[همیشه از نظر استایل داغون بودم].
تا میدون ولیعصر رفتیم!!!اصلا تاحالا گذرم به اونجا نخورده بود!
اوضاع وقتی بدتر و بدتر شد که عابر ها لحظه به لحظه کم میشدن و فقط ما سه تا مونده بودیم،نمیدونم چرا اون موقع از GPS استفاده نکردم،ف.ح هر پسر ریش مشکی رو میدید میگفت چقدر شبیه بابِ و من مدام فحشش میدادم.
دیگه هیچ عابری نبود و خیابون داشت شبیه کمربندی میشد،یه هاپو از کنارمون رد شد،از کنار میدون ولیعصر تا وقتی آژانس گرفتیم و فهمیدیم اصلا مدرس 46 وجود نداره تا وقتی تاکسی مارو دم در نمایشگاه پیاده کرد فیلم گرفتم.
میدونین نمایشگاه کجا بود؟کنار میدون قرارِ مون همونجایی که قرار گذاشته بودیم هم رو ببینیم یعنی نقطه ی شروع.
tahi :D

شاید اگه ما آدما یه روز میفهمیدیم چقدر میتونستیم تو حالِ خوب و بَده یه نفر اثرگذار باشیم از شدت تعجب میمردیم.

tahi :D

خیلی ناناحنم و هی میخوام به روی خودم نیارم و بگم بابا چیزی نشده که،باطری تلفنم رو به اتمام اما باید یه چیزایی رو بنویسیم اول صبح،دانشگاه فنی حرفه ایه شهرم درحال ساخته و خوب به نظر میاد،نمیفهمم چرا باید اینقدر بدشانس باشم که رشته ای که میخوام رو نداره،تبدیل شدم به یه ادم پیگیر کَنه کلاسای ccna رو مرکز استان توی دانشگاه رایگان برگزار میکنن اما پیش زمینه ش  + network دیگه خودتون تا تهش رو برید که تو مغزم چی میگذره و چی میخوام.بابِ لعنتیه لعنتی مدام یا تو مغزمه یا تو خوابم،تازه تو خواب بهمم زنگ میزنه هضم کنم که تموم شده یا هنوز نه؟تونستن که نمیتونم اما زشته این همه سستی،واشنا بغلم کن بغل جز باورِ تو هیچی نمیتونه منو آروم کنه.

tahi :D

اومدم امروز به صورت مستقیم و جزئی دردودل کنیم،اون پاستیلا(sugarbearhair) بودن که یکی دو سال تو کف شون بودیم آبی رنگ بودن،خانومای خارجی اکثرشون تو پیج شون تبلیغشو کرده بودن!اینقدررر داغونم که امروز فهمیدم ویتامین مو هستن،میخورن که موشون تقویت شه!قیمتشم34.61$اگر اشتباه نکنم تا برسه به دستت از آمریکا یه چیزی حدود 700 هزارتومن(سرچ کنید بازم)میشه،کسی میخواد موهاشو تقویت کنه؟=)

جونم براتون بگه که bubble mask میخوام،یعنی خیلی وقته تو کفشم خصوصا اون مارک هنگ کنگی،این همه جذابیت اونم از یه برند بعیده.

نشستم دیروز و امروز خودمو کشتم و همش دنبال کارای هنرستان و کتاباش بودم،پیگیر تماس با مولف ها و چک کردن دائمی ایمیل،حالت تهوع گرفته بودم از تلفنم،اولِ اول هفته هم اولین امتحان پودمان!کلاس زبان هم که در جریانید فاینال،واشنا دره یه جایی رو یادش رفته ببنده این بدبختیا تند تند از بالا میوفتن قشنگگگ وسط زندگی ما.

خلاصه که اینطوره،امشب دونه آخر قرصِ ایمی پرامین خوردم و بسته ش انداختم بیرون،کائنات بهم رحم کنن،این روزا اینقدر غر زدم کف پام کاملا واسه چند دقیقه بی حس میشه،این وسط MS نگیرم خوبه.

tahi :D