۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

کتاب"جاناتان مرغ دریایی"تموم شد و تابستون هم همینطور.نتونستم به قولهایی که به خودم داده بودم عمل کنم تعداد کتابایی که از خرداد تا الان خوندم خیلی کمه و بدتر هم میشه چون از این به بعد با وجود مشغله های زیاد فقط میتونم ماهی یک بار کتاب بخونم.

کتاب جذابی بود،خیلی وقت بود اسمش رو از بقیه میشنیدم و دوست داشتم بخونمش.کم حجم،با عکسای سیاه سفید،جاناتان میتونه الگو تموم ما باشه.

برشی از متن کتاب:

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

اگر سلیقه من رو دوست دارید بخونیدش.

.Hi autumn

tahi :D

داشتم با پشمک حرف میزدم،بهم گفت تو که خیلی مهربونی تو که خیلی قشنگی گوگولی ای،هنوز داشت میگفت بهش گفتم پشمک میخوای گولم بزنی چی میخوای بگی،گفت تو دست منو همیشه رو میکنی گفتم هاهاها گفت ببین داری این مدت خودتو خر میکنی گفتم پشمک درست حرف بزن باتوام قهر میکنما گفت خب قهر کنی تنهاتر میشی که گفتم فاک پشمک توام دیگه یاد گرفتی گفت خب من که خودتم خب خودت که میدونی تنهای گفتم پشمک بس کن گفت ببین این همه کینه مینه ای نباش تقی به توقی میخوره قهرجون میکنی گفتم پشمک من لوس و نازنازی نیستم فقط یکم زود ناناحن میشم گفت شوگولی شلولولویی زودناناحن میشی بشو ولی قهر جون نکن گفتم پشمک چیکار کنم تو راه راستو بم نشون بده گفت وقتی ناناحن میشی فقط ناناحن شو قهر جون نکن گفتم پشمک این حرفت تکراریه همین الان گفتی گفت خب چیکار کنم فقط همین حرفو دارم بزنم گفتم پشمک همش تقصیر منه؟گفت نه دیگه من توام،من نمیام بگم همش تقصیر توعه ولی خب چون من خیلی عادل و مهربون و چمیدونم خیلی پشمک خوبی هستم نصفا نصف،تقصیر تو و تقصیر اونام هست بیشتر تقصیراوناس اصلا😌

گفتم عهههه پشمکککک 😮 مهربون تر شدی این روزا

گفت توام تنها تر شدی این روزا

بعد دیگه هیچی پشمک بغل کردم و زدم زیر گریه و پشمک گفت بابا شکرم کردی گفتم پشمک چیکار کنم یه راهی پیش روم بذار گفت برو بهشون پیام بده بگو درسته که خیلی ادمای بداخلاق بدجنسی هستین ولی من نمیدونم چرا دلم براتون تنگ میشه بهشون بگو پشمک گفت فک میکنین تا اخر عمر اینقد لاکچری و عامه پسند میمونین که یه نفر دلش براتون تنگ شه؟نه کور خوندین تا وقتی کسی بهتون بها میده بها رو بگیرین چون دلار گرون شده.

tahi :D

نه من میخوام بدونم تو دلت برا من تنگ نمیشه؟

tahi :D

امروز یه روز متفاوت دیگه.

استاد گفت چند نفر که بهم انرژی مثبت میدن انتخاب کردم تا توی انجمن دور هم جمع بشیم و دعا کنیم و شمع روشن کنیم و یه سری کار دیگه که من زیاد راجب این چیزا اطلاعی ندارم.

برام عجیب بود که من بهش انرژی مثبت میدادم و خودم خبر نداشتم.

برگه اوردیم بیرون و گفت از کینه ها و خشم ها و ناراحتیامون بنویسیم همه چیو بنویسیم اسم هم ببریم از کسایی که ناراحتمون کردن،گفت لازم نیست متن بخونین یا به کسی نشون بدین؛

نوشتم،کلی نوشتم از تموم کینه ها و غم ها و خسته گیای وجودم خیلی نوشتم خیلی.

بعد چند تا جمله قشنگ گفت که بنویسیمشون،یه چیزی شبیه من از کسی کینه به دل نمیگیرم من ناراحتیا رو فراموش میکنم و غیره.

بعد چند دقیقه گفت احساس الان تون چیه بهم بگید،گفتم وقتی داشتم دردامو مینوشتم حالم خیلی بد بود،عصبی بودم،الان عصبی نیستم از عصبانیتم خیلی کم شده حس میکنم خالی م.

نمیدونم کار خوبیه یا نه مهم اینه که حالم خوب کرده و من همه چیو یهویی کنار گذاشتم،دلم تنگ میشه ها!اما ازش،ازت،ازتون،عصبانی نیستم.

tahi :D

its a secret

its a secret

its a secret

its a secret

its a secret

its a secret

i love you

its a secret

its a secret

its a secret

its a secret

its a secret

its a secret

tahi :D