۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

واقعا این روزا به یه چیز فوق العاده نیاز داشتم،این کتاب همون بود.

خیلی خیلی حالم رو خوب کرد.

مجبور به گریه م کرد و منو سبک کرد.

 همینقدر بگم که واقعا بکمن خیلی خوبه!

توی پست های قبلی گفتم!اولای کتاب حسابی حرصی شده بودم و پشیمون بودم از خریدنش،اُوِه برام یه پیرمرده اعصاب خورد کن رو تداعی میکرد که دوست داشتم وجود نداشته باشه،به خوندن"مردی به نام اُوِه"ادامه دادم و کم کم متوجه محشر بودنش شدم.

اگر سلیقه من توی مطالعه ی کتابای قبلی شبیه تون بوده،این کتاب رو هم بخونید.

و سعی کنید تمومش کنید تا من فحش نخورم!.

نمیتونم تیکه جذابی از این کتاب جدا کنم و براتون تایپش کنم و ادرس صفحه بدم،تمومش جذابِ بخونیدش،همین.

●کاش نام های مستعاری که برای خودمان در وبلاگ و دیگر صفحه ها انتخاب میکنیم،ربطی به هیچ کتابی نداشته باشد!زیرا شاید یک نفر به خاطر اخلاقیات شما هیچ گاه آن کتاب را نخواند●

واژه های غلط(چاپ معاصر)(چاپ دوم سالِ 1396)

صفحه 236 خط پنجم به جای واژه"اوه"باید نوشته میشد"رون"

صفحه ی 248 خط 16 "بخواهیم"درست تایپ نشده ست.

صفحه 328 خط 4 اسمِ"پاتریک"اشتباه نوشته شده.

tahi :D
این مقدار از رک بودن بعید و دور از انتظاره!
پری روز و دیروز از بدترین روزهای این ماه بودن!
خب زندگی گاهی خیلی به ادم تنگ میگیره شایدم ادم خودش به خودش تنگ میگیره‌.
خیلی واسه خودم خوشحالم که خودم رو بخشیدم و به خودم اجازه دادم فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.
100 صفحه از "مردی به نام اُوِه"باقی مونده فقط صبر کنید تا تمومش کنم.
اونقدر اشک از چشمام اومد که گردنم خیس شد،خیس به معنای واقعی.
نمیدونم الان خوب شدم یا نه اما آدم شدم.
یادتونه چند وقت پیش گفتم رابطه ها از دلشون تجربه بیرون میدن؟و گفتم که یه جورایی مشتاق تجربه م؟گ♡ه خوردم :)))))))
دست رو هرچی شد نذارین،واسه هندونه خریدن هم آدم تامل میکنه!
tahi :D
با مامان رو مبل نشسته بودیم.
گفت امروز چه روز بدی بود خیلی کسل بودم دلم به کار نمیرفت.
آروم گفتم خیلی هم بد نبود.
حرف زد از اینکه چرا هیچکدوم مون از زندگی لذت نمیبریم،بهش گفتم مامان تو خسته نشدی؟گفت:به نظر میاد تو از منم خسته تری،تو خیلی دپرس و آشفته به نظر میای من نمیدونم چه کاری میشه برات کرد.
آروم گفتم اره من از زندگی لذت نمیبرم.
گفت چرا؟دوستداری چطوری باشه؟چی میخوای؟
دیگه نتونستم هیچی بگم،چیزی که سریع توی چشمای من برابر میاد همش اشکِ و اشک،اگر کسی بخواد آرزوهام براش بگم بی شک یکیشون اینه که؛
بتونم گریه م کنترل کنم.
وقتی دید جوابش فقط اشک و غمه پاشد و یه چیزایی گفت که نشنیدم و رفت.
دیروز کتاب"مردی به نام اُوِه"رو شروع کردم(از قبل یه 10 صفحه خونده بودم).
اولش کلی عصبی شدم که چرا اینقد این پیرِمرده عوضی غر میزنه،کاراش و حرفاش روی اعصابم بود و دوست داشتم کسی که کتاب بهم معرفی کرده خفه کنم.
عصبانیتم احتمالا به خاطر وضع روحیم غیر عادی نبوده باشه.
کم کم که متوجه اوضاعِ اُوِه شدم،دیگه عصبی نبودم و چیزی که وجود داشت فقط غم بود.
اُوِه اگر زن بود توصیف من بود در نصفِ ماه!
و سونیا توصیف منِ در نصف دیگه ی ماه!
عجیب به نظر میاد؟اما واقعا همینطوره.
دیروز 50 صفحه و امروز 130 صفحه خوندم،جمعا 180 صفحه.
کتابِ خوبیه و زمان خوندنش برای من همین روزاس!
خودتون احتمالا متوجه تغییرات ناگهانی احساسات من شدید،گاهی با اینکه عاشق خوندنم دست و دلم نمیره که یه متن کوتاهِ کوچولو بخونم،فقط فقط فقط امید دارم که عوض شم و این همه عجیب غریب نباشم.
شاید اجحاف بشه در حقش اگر راجب اون توی پست طولانیم ننویسم،اگر این متن میخونه باید بدونه من از اون آدما نیستم که بعدِ خداحافظی میرن تمام فولدرها رو دیلیت میکنن و میگن فاااک بهت دیگه برام اهمیتی نداری حالا بمیر!نه من نمیتونم هرچند خیلی مسخره س با این همه اذیتی که برام ایجاد شده بازم اینقدر ملیح برخورد کنم اینگار که دارم یه گربه زخمی نوازش میکنم،من یادِ تموم آدمایی که یه روز دوستداشتم مثل یه چیز با ارزش که توی جعبه قشنگ نگهداری میکنن،تو قلبم نگه میدارم.
احمقانه س؟اما من دوست دارم اینطوری باشم،من عاشقِ خودمم وقتی احمقانه عمل میکنم،چون دقیقا اون لحظه میدونم که برخوردم احمقانه س اما ادامه ش میدم و احمقانه میرم جلو.
چه من رو دوست داشته باشی چه نداشته باشی برای من همون ادمِ تویِ تفکراتم باقی میمونی،هرچند که تیکه کلامات برای من نقشِ کلمات عاشقانه رو ایفا میکرد،من شبیهِ یه آدمِ گول خورده م که از سپرده گذاری تویِ یه موسسه مالی هیچی براش نمونده.
کاش دیگه هیچکس در حقم ترحم نکنه و به خاطر عذاب وجدانش باهام حرف نزنه.
اینجا وبلاگِ منِ اینجا صفحه ی منِ اینجا همون کاناپه ی خوش رنگیه که همیشه میخواستم، و من اینجا اونقدر راحتم که از تو و فکر تو و برداشت تو هیچ ترسی ندارم از برداشت بقیه و فکر و افکار بقیه هم همینطور!
من امید زیادی دارم که تا هفته های بعد وضعیت خیلی بهتر شه،کتاب که تموم شد کلی راجبش مینویسم.

tahi :D

امروز فهمیدم وقتی میام و اینجا مینویسم(فقط اینجا)دلم آروم میشه.

بهم میگه تو خودت خودتو عذاب میدی خودت همش چیزای بی ارزش بزرگ کردی پیش چشمت،آدمای بی ارزش اتفاقای بی ارزش.

درست میگه.

گفت بشین کتابای نخونده ت تموم کن بیا برامون از جذابیت هاش بگو،بیا بگو کدوم خط و کدوم صفحه ش تورو تحت تاثیر قرارداد!

بیا برگرد به خودِ قبلیت؛

خودِ هفته ی قبلُ و ماه قبلُ و سالِ قبلت نه!خودِ سالها قبلت!

خودِ سرخوشُ و شادت خودِ خودت!

اینکه این همه توانمندم تحسین برانگیز نیست؟تحمل این همه اضمحلال.

من میتونم فقط یکم طول میکشه.

واسم کامنت ناشناس بذارید دلم خیلی میخواد خیلی.


tahi :D

خسته و ناراحت.

tahi :D