۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

کاراموزی تموم شد و "گریز دلپذیر"هم همینطور؛

یه کتاب کم حجم و بامزه،میتونم بگم تقریبا تا الان هرکتابی که خوندم اونقدراهم بد نبوده که از افتضاح بودنش حرف بزنم.

یه کتاب معمولی و ساده و از اون کتابا که اگر دست من باشن خیلی سریع تموم میشن،برداشت خاصی نمیشد ازش کرد اما بازم جذاب بود.

《...بدانیم نباید با آدم های کله پوک بحث کنیم،این که بگذاریم نفله شوند،بالاخره که نفله خواهند شد،وقتی ما در سینما هستیم،در تنهایی میمیرند‌.》

در کنار"آیین دوستیابی"باید یه کتاب جدید دیگه رو مطالعه کنم.

به زودی دوباره مینویسم.

tahi :D

کاراموزی در حالِ تموم شدنه و کلاس انگلیسیم خوب پیش میره و تقریبا میتونم بگم دلپذیره،کتاب های آموزشی(انگلیسی) که عمه در اختیارم گذاشته خیلی سرذوقم اورده،دلم تاب نیاورد و نتونستم به "آیین دوستیابی" کارنگی اکتفا کنم،کارنگی معتقده که کتابش رو نباید سریع و سطحی خوند و باید عمیقا بهش فکر کرد و البته عمل کرد!

و مسلما عمل کردن به کتاب و فرو رفتن در اعماق اون زمان زیادی میبره و طبق محاسبات من،حدودا چند هفته به تنهایی درگیر یه کتاب کم قطر اما پر محتوا میشم و حس بیهودگی من رو پر میکنه(باتوجه به شناختی که از خودم دارم).

به خاطر همین مسئله و به همین بهانه در کنارِ خوندن کتابِ کارنگی،"گریز دلپذیر" از 《آنا گاوالدا》 رو شروع کردم و صفحه ی ۲۶ م،حس میکنم ترجمه ش خیلی داغونه غلط های زیادی داره.

به وقتِ تموم کردنش راجبش مینویسم.

tahi :D

و من فردی که از اکنونِ خود در رنج ست،اینکه اکنونمون تباهِ آینده مون بشه،میصرفه؟

باید خودم به حرفام عمل کنم.

امروز عصر توی بنای قدیمی کاروانسرای شاه عباسی یه جمع پیر اما جوون دیدم!پیر از دیدِ سن و سال،جوون از دیدِ دل!

محفل شاهنامه خوانی داشتن.

از در ورودی که داخل شدم دیدمشون اونقدر در نگاه اول تحت تاثیر چهره های مهربون و جذاب شون قرار گرفتم که سریعا از اون عصر بخیر های پر انرژِی توی دلم حواله شون کردم.

"گریز دلپذیر"از «آنا گاوالدا» و "پیرمرد و دریا"از «ارنست همینگوی» رو تهیه کردم،دوتا کتاب کم قطر نیازه خب D:

tahi :D
و همونطور که میدونستم واشنا من رو تنها نمیذاره!
و ابراز علاقه به واشنا خیلی خیلی شیرینِ؛
ای مهربون به شکلی که قبل ها جواب هلپ هام رو دادی اینبار هم اینکار رو بکن.
+کتابِ "آیین دوستیابی" رو دیشب شروع کردم صفحه ی 21 م و اصلا عجله ای برای خوندنش ندارم.
tahi :D

و تموم شد!

هم کتاب هم غمی که در صدد از پا در اوردن من بود!

"وقتی نیچه گریست"رو نه تنها نمیتونم توصیف کنم بلکه سعی هم نمیکنم که اینکارو بکنم!

امکان اینکه کسانی از این کتاب خوششون نیاد حتما هست!اما مسلما من شیفه ی سرسخت اون شدم!

در ابتدا قسمت هایی از اون کسل کننده مینمود،رفته رفته از کلمه به کلمه ش لذت بردم.

حس میکنم زیادی پزشکی بودن در پاراگراف های نخست توی چشم میره!کم کم دیدگاه لطیف تر میشه و سبک کتاب و سراشیبی هاش پذیرفته میشه و خواننده خودش رو رها میکنه.

غرور و نخوت نیچه من رو خیلی عصبی میکرد تنها چیز عصبی کننده همین بود(من رو یاد باب مینداخت)،البته که برای رفتارش حق هم داشت.

چیز زیادی نمیتونم بگم جز اینکه اگر در کتاب خوندن باهم سلایق نزدیکی داریم،این کتاب رو بخونید.

و میرسیم به قسمت هایی که دوست داشتم؛

"اکنون میدانم ترس،زاده ی تاریکی نیست،بلکه ترس ها همانند ستارگان،همیشه هستند و این درخشندگی روز است که آن ها را محو و ناپیدا میکند" ص۲۶۵

"وظیفه ی ما در قبال زندگی،آفریدن موجودی برتر است،نه تولید موجودی پست تر"ص ۲۷۰

"کسی که از خویش تبعیت نکند،دیگری بر او فرمان خواهد راند"ص ۲۷۱

"دکتر برویر،آیا از خود پرسیده اید چرا همه ی فلاسفه ی بزرگ افسرده و عبوسند؟آیا از خود پرسیده اید چه کسانی ایمن،آسوده و همیشه خوش رو هستند؟من پاسخ میدهم:تنها آن ها که فاقد روشن بینی اند:مردم عامی و کودکان!"ص۲۷۴

"پرفسور نیچه،شما میگویید رشد،پاداش رنج است"ص ۲۷۴

"اگر مالک طرح زندگانی خویش نباشی،اجازه داده ای وجودت یک تصادف قلمداد شود "ص ۲۸۷

"انسان دوستانش را سخت تر از دشمنانش میبخشد"ص ۳۰۵

"از فاصله ای دور به تماشای خودت بنشین ی.یک چشم انداز وسیع،همواره از شدت مصیبت میکاهد.اگر به اندازه کافی صعود کنیم،به ارتفاعی میرسیم که در آن،مصیبت دیگر مصیبت بار جلوه نمیکند"ص ۳۱۴

"ما بیشتر دلباخته ی اشتیاقیم تا دلباخته ی آنچه اشتیاق مان را بر انگیخته است!"ص۳۳۹

"تا زنده ای،زندگی کن،اگر زندگی ات را به کمال دریابی،وحشت مرگ از بین خواهد رفت!"ص۳۶۵

tahi :D