۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

نمیدونم چرا هنوز تو مغزم نرفته که با فلانی دیگه همه چی تموم شده،مغزه لعنتی هرازگاهی میگه هی تو به فلانی اینو بگو الان،هی تو الان این عکسو واسش ارسال کن،هی تو الان بهش فکر کن فکر کن فکر کن.مغزم چشه؟چرا نمیفهمه فلانی دیگه نیست چرا نمیخواد بفهمه فلانی دل خوشی نداره ازش.
میرسیم به سعدی که:

...ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کِشتی عمرم شکسته‌ست از غمش
از من مسکین جدایی می‌کند...

+حالا اگر زرتشتی،بودایی،مسیحی و دیگر ادیان هم بودید مشکلی نیست.
+فلانی امیدوارم که اگر اینجارو میخونی و به روی خودت نمیاری آرزو به دل از دنیا بری.
tahi :D

امروز میخواستم بیام اینجا و به طرز شدیدی احساساتم رو محاکمه کنم و تمام مشکلات زندگیم رو بندازم گردنش.

نمیتونم بگم GPS درونیم(احساس) خوب عمل نمیکنه،واقعا خیلی وقتا حسابی کمک کننده بوده تا به الان خیلی کم اشتباه کرده.نمیدونم چرا این روزا اصلا نمیتونم روش حساب کنم یعنی میدونم چرا اما نمیخوام قبول کنم که اشتباه عمل کرده،پریشب شماره تلفن باب رو از مخاطبین تلگرامم پاک کردم در صورتی که هیچ اطلاعی از موضوعاتی که دیشب افتاد یا قرار بود بیوفته نداشتم!این یعنی چی؟!راستش اون لحظه با خودم گفتم اون دیگه باب نیست و سعی کردم یادم بمونه در اولین فرصت که لپ تاپ رو روشن کردم اسم پوشه ی عکساشو عوض کنم!

من خودم رو نتونستم در همه ی زمینه ها بشناسم!

واقعا من چی م؟

نمیتونم بگم شکست خورده م چون شکست خورده نیستم!مثل یه جونور کوچولو موچولوم که داره میره خودشو بسازه یا شایدم زندگیشو،یه سری چیزا رو جدی نمیگیره و یه سری رو اونقدر جدی گرفته که کم مونده از پا درش بیارن.

من 23 دقیقه بعد از اینکه تیر خوردم آروم گرفتم،عجیب نیست؟اینگاری که با خودم گفته باشم"من اولین بارم نیست که تیر میخورم مگه نه؟".

چند تا قطره اشک ریختم و گونه هام کم کم یخ کرد.

میخواستم بگم تو خیلی بی رحمی،اما یادم اومدم اون دوران که "تو"میتونست توی نوشته هام جا بگیره "تو" باب بودی ولی الان "تو" باب نیستی "تو" خودتی و این که "تو" بی رحم باشی به من مربوط نیست.شاید.

من دیگه یک طرفه نمیرم پیش قاضی،وقتی یک طرفه میری پیش قاضی بیشتر گریه میکنی بیشتر حرص میخوری بیشتر خودتو پیشِ خودت کوچیک میکنی،هی میگی دیدی منو خورد کرد دیدی منو ندید دیدی؟ دیدی؟ دیدی؟.دوطرفه رفتم پیش قاضی؛

قاضی بهم گفت شاید اون خسته س شاید دل اون شکسته س شاید شاید شاید،به قاضی گفتم من نمیخوام بگم بیشتر از اون رنج کشیدم اما این حق رو دارم که نذارم این رنجا بازم تکرار شن؟گفت البته.و من از قاضی خداحافظی کردم و رفتم،نه تنها از قاضی بلکه از باب هم،البته باب نه چون یه بار گفتم باب دیگه باب نیست.

میخواستم بگم اینبار با دفعات دیگه فرق داره یادم افتاد هربار با دفعات دیگه فرق داره.اینبار گفتم شاید واشنا خواسته من راحت تر خودمو جم و جور کنم،شاید واشنا میخواسته بیشتر بهم حال بده،شاید واشنا شاید واشنا...

واشنا اصولا از همه چیز خبر داره واشنا میدونه ته دل تو و من و حتی ته دل آدم عجیب غریبا چی میگذره.

زیادی راجبت حرف نزدم؟دیگه نمیخوام راجبت حرف بزنم شاید این اخریش باشه کسی چه میدونه،پس بذار بهت بگم احساسِ خطا کارم(که خیلی باگ داره)مدام میگفت که شاید تو اینجارو میخونی!خودمو سفت چسبیده بودم به کلمه ها مبادا خرابکاری کنم،الان چی؟اهمیتی داره؟نه.میخوای بخونی میخوای نخونی،میخوای باشی میخوای نباشی.آدما دست خودشونه که چطور دوست داشتنشون و خودشون و حتی یادشون رو ازمون بگیرن،تو با دست خودت گرفتیش،نمیدونم بازم پذیرای اونا هستم یا نه،اینکه امکان داره اونا رو بازم ازت بگیرم و راهِت بدم توی قلب خالیم.

نقطه ی خط بالا رو که گذاشتم چشام اشکی شد.

میدونین چیه؟من میدونم کسی جز خودم این نوشته های عریض رو نمیخونه.

حسرت میخورم چرا خیلی زودتر از این حرفا شروع نکردم اینقدر بی پرده بنویسم،زمان زیادیه که اینقدر گستاخ شدم اما بازم کمه.

داشتم میگفتم،خودت خواستی بار ببندی و بری،این حرکت میتونه نشون از هرچیزی داشته باشه و من تحلیلگر نیستم که بشینم فکر کنم بفهمم قضیه چیه،هرچی بود تمومش کردی.اما میدونم دلیل مقاومت نکردنم چی بود میدونم چرا خودمو میکشم کنار میدونم چرا دلم مثل قدیما آشوب نشد،چرا مثل 4 دی اشک نریختم،شاید تو خیلی وقت پیشتر خودتو ازم گرفته بودی و من بیخبر بودم،مالم رو دزد زده بود و خبر نداشتم.

چرا دارم اینقدر مینویسم ازت؟خستم میدونی خیلی خستم بغضم گرفته و نمیتونم گریه کنم این روزا جزو عجیب ترین روزای زندگیمن باورم نمیشه میخوام این پست رو توی این صفحه منتشر کنم خیلی غیر قابل هضم.

شاید هنوز خیلی بیشتر میتونستم ازت حرف بزنم بگم چقدر دوستت داشتم یا اینکه چقدر قبلها که نبودی دلتنگت میشدم البته همه ی این حرفا رو دست و پا شکسته توی پست های قبل تر نوشتم.خیلی چیزا هم یادم رفت که بگم یکیش این بود که من هرکیو نزدیکم داشتم موانع اونقدر بین مون زیاد بود و اونقدررر سخت بود بودنم باهاش که واسم هر لحظه که باهاش بودم طلایی بود.همین.

غم رو دلم نشسته،مثل گرد و غبار زیر لنز طبی.

ف.ح و م.ش زندگی رو برام معنا دار تر یا شایدم بی معنا تر کردن،چهارشنبه 11/24 رفتم پیش شون و مثل همیشه با ف.ح کلی راه رفتیم 155 دقیقه ی تمام.

مردم و هدیه هایی که برای روز بعد اماده میکردن حس حسادت رو توی ادمای تنها روشن میکرد.

ف.ح برام "خودت باش دختر" رو خریده بود،حقیقتا خیلی خوشحال شدم،این یعنی منو شناخته.

بابِ قدیمیه من و آدم جدیدی که دیگه باب نیستی،دوست دارم و مطمئنم یادت اینجا توی این قلب خالی میمونه.

مثل همیشه از واشنا طلب مهربونی و محبت همیشگیشو میکنم و میرم.

tahi :D

من،من خودم گذاشتم تو طاقچه،هرازگاهی رد میشم یه نگاهی هم بهش میندازم،من تنهاس من خسته س من یه طوریه که اینگار باید خیلی استراحت بکنه تا از خاک خوردن توی طاقچه نجات پیدا کنه،منِ شما چطوره؟بهم بگید.

tahi :D
من میام هی براتون از خستگی و بدبختی میگم و شماها هی به روی خودتون نمیارین،یادتونه خیلی وقت پیشا میگفتم ژینو همش منو از غر زدن وا میداره و یه طورای take it easy زندگیمه؟یادم نیست بهتون گفتم که اون رابطه تباه شد یا نه.اما الان یاد اون روابط افتادم،هیچ وقت به صورت جدی به قطع رابطه م با ژینو فکر نکرده بودم،در حقیقت این قطع ارتباط با تحول های خیلی بزرگی همگام شد و میتونم بگم واقعا همه چیمو بهم ریخت،احساس حقارتی که پرم کرده بود و دردی که همراه این پوچی حس میکردم مثال زدنی نیست.
دوست ندارم چیزی رو بزرگنمایی کنم،اونقدر بی حس هستم که نرم نگاه کنم ببینم راجب کوفتی ترین تابستون دنیا براتون نوشتم یا نه،اصلا یادم نیست،شاید اومدم اینجا از جنبه های مثبتش نوشتم!کسی چمیدونه اون موقع مقصودم چی بوده؟.
حال بدیام و با بی توجه ای شروع شد و با چارتا حرف چرت و پرت و **شعر بقیه به اوجش رسید،من ادم گوشی ای هستم؟نمیدونم،برای شما چه اهمیتی داره؟مهم عذابیه که از چندین طرف به صورت همزمان میکشیدم ولی سرپا بودم و تنها کاری که انجام میدادم و باعث میشد ضعفم بروز داده بشه گریه بود،گریه توی خلوت و تنهایی خودم.
غروری نسبت به این قضیه ندارم همین که تونستم یه رابطه ی نزدیکِ شاید دوستداشتنی رو تموم کنم برام بسه،وقتی بهش فکر میکنم نه تنها غروری توی وجودم نمیبینم بلکه خیلی سریع بینیم میسوزه و بعد اشکا جمع میشن توی چشمام.
امروز تولد ژینو و من نه تنها تبریک لفظی نگفتم بلکه به اعضا و جوارح بچه های نداشتمم نگرفتم نمیدونم چه حسی رو از این بابت تجربه کرده یا اصلا تجربه کرده یا نه،اون که مثل من تنها نبود که بفهمه چه حسی داره از هفت هشت طرفش دوست و اشنا میباره،اگر تجربه کرده باشه و عصبی شده باشه و درد کشیده باشه ده برابر دردی که کشیده دردی بوده که من کشیدم.
شاید تقصیر ژینو نیست که من ادم احساسی بودم و اوضاع زندگیم بهم ریخته بود،شاید اون نباید با من هیچ طرح دوستی ای میریخت،نمیدونم هرچی که هست الان برام اهمیتی نداره ولی غمش از دلم پاک نشده و پاک نمیشه مثل خیلی از غمای دیگه...
الان اگر بگم تولدت مبارک،دلم رضا نیست!به واشنا قسم که دلم رضا نیست!فکر کن چقدر یه ادم میتونه اذیت شده باشه که نتونه یه جمله ساده واسه کسی که اصلا معلوم نیست این صفحه رو بخونه یا نخونه،بنویسه،اون پیام فقط به حرمت روزایی که حس میکردم بهترین همراه دنیا رو دارم فرستاده شد.
دردِ امروز و دیروزم این درد نبوده و نیست،درد من چیز دیگس کاش میشد زودتر اون درد رو تموم کرد.
این همه خط تایپ کردم که بگم گریه کردم و میکنم؟نه،تایپ کردم که بگم واشنا منو از منگنه بیرون بیار لطفا.
tahi :D
دیدین چطور کلی از زمستون گذشت،چطور این ترم تموم شد،دی که رفت یادم اومد چطور خودمو از کتاب خوندن عقب کشیده بودم،جز کتابای درسی دست به هیچ کتابی نزدم و راستش زیاد به خودم بابت امتحانا سختی ندادم هنوز نتیجه ی تنبلیام نیومده و نمیدونم چه کردم من هنوز امیددارم که اتفاق خوبی قراره بیوفته اما از تایمش اطلاعی ندارم،خیلی کارا انجام دادم،از دیدن ح.ه و آشنایی با م.آ و و و
نوشتمشون ازم رمز نخواین من خجالت میکشم.
به زودی قراره استارت یه کتاب رو بزنم که حس میکنم واقعا ارزششو داره که کل امتحاناتم رو خراب کنم!در این حد =)))
tahi :D