۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

چیزی نمیتونم بگم
حسم خوبه
حداقل الان که دارم مینویسم حالم خوبه
امسال قراره بهتر از سال های قبل باشه،هرسال همین طوره!ولی خب,میگذره همه چی و ماهمیشه داریم به جای زندگی کردن توی اَکنون،توی آینده ای که همش وعده یِ آینده تر رو بهش میدیم،زندگی میکنیم.
کاش بتونیم امسال اَکنون خودمون رو بسازیم.
بهارمون سرشار شادی :)

tahi :D

حسابی از قطرشترسیدم،دیرتر از موعد رسید به دستم خیلی دیر تر

365 تا صفحه رو که دیدم گفتم امکان نداره بتونم تا قبل پانزدهم_شانزدهم تمومش کنم.

در عین ناباوری دیروزصبح که اومدم سر گذاشتم روی بالشت صداهارو میشنیدم ولی خوابالو بودم،بابا اروم داشت با کسی حرف میزد و بعد یکم بلندتر گفت کتاب هاتو اوردن.

کلی خوشحال شدم،1396/12/01 سفارش شون داده بودم و دیگه داشتم از اومدن شون قبل سال جدید ناامید میشدم.

دیروز عصر تا صفحه ی 177 خوندم و به نظرم کتاب بدی نمیومد،شاید اگر کتاب مربوط به مسابقه نبود هیچ وقت نمیخوندمش اما خب خوندم و بدم نیومد

ولی نمیتونه جزو کتابایی باشه که دوست داشتم؛

رده ی سنی کتاب کودک و نوجوان بود و خب فکر نمیکنم زیادی واسه خوندنش پیر بوده باشم،در کل حس میکردم یه بچه شدم و دارم کتاب رو میخونم و یه جاهایی از کتاب یه حالت نابهنجاری بهم دست میداد که از موقعیتی که درش بودم ناراحتم میکرد.

کتاب زیادی شیرین بود،نه از نظر محتوا و زیبایی نه!واسه من هرکتابی یه بو و یه طعم و شکل خاص داره,البته بعضی از کتابا هم شبیه همن.

وقتی این کتاب رو تصور و تجسم و توی مغزم طراحی میکردم دهنم شیرین میشد از بس راجب چیزای شیرین نوشته شده بود،ذائقه من و نویسنده کاملا متفاوت بود؛

اون زولوبیا و بامیه و مارمالاد و شربت شیرین و غلیظ دوست داشت ولی من به شدت از مارمالاد بدم میاد.

اگر من نویسنده ش بودم یا حداقل اگر جرقه ی نوشتن این کتاب توی ذهن من خورده شده بود خیلی متفاوت تر مینوشتمش و خب چیز عادی ایه چون همه مون افکارمون متفاوته.

فقط کم مونده بود داخل این چیزای شیرینی که نویسنده تند و تند بیان میکرد خرما هم حضور پیدا کنه تا من کاملا کتاب کنار بذارم!

شخصیت های جالبی داشت شخصیت پردازی نویسنده میشد گفت قوی بود.

توی انتخاب اسم بعضی جاها قدرتمند ظاهر شده بود و بعضی جاها زیادی بومی.

چون کتاب مختص گروه سنی "کودک و نوجوان" بود باید اسم هایی انتخاب میشد که جذاب تر باشن،برای بچه یا نوجوونی به سن و سال من اسم "اعظم"،"جلال" و ... نه تنها جذابیتی نداره بلکه خسته کننده به نظر میرسه.!

یک سری از پیش نویس هایی که توی کادر مخصوص نوشته شده بودن منو جذب میکردن.

کتاب رو همین چند دقیقه پیش تموم کردم و خوشحال شدم از تموم شدنش.

جمعا چهارتا کتاب بود که دوتا رو دادم به ژینو بخونه و دوتا هم خودم،ماله خودم هردوتاش تموم شد و توی سایت مسابقه ش رو هم دادم.

ژینو هم یکیش رو خونده بود و مسابقه داد.

فقط یه کتاب مونده که اونم هنوز دست ژینو و باید تمومش کنه تا مسابقه بده و تمام.

باید برم سراغ کتابای ها بعدی،البته!در چند روز آتی.

tahi :D

"کیمیاگر" فوق العاده بود!

برام کتابی بود جذاب و همین طور یکم سنگین!

سنگین بودنش دلچسب بود.

واقعا چرا پائولو اینقده خوب مینویسه؟!D:

خوب درکش کردم،توی سکوت،شلوغی و درهم برهمی و هرجا!خوووب درکش کردم،خیلی ژرف.

وقتی از صمیم قلبت چیزی رو بخوای تموم دنیا تموم و کائنات دست به دست هم میدن تا بتونی به خواسته ت برسی،نباید ناامید شد و دست کشید!

دنبال افسانه ی شخصیمون بریم،بهش میرسیم.

tahi :D

اخرای ساله و کلی کار ریخته سرم،دوشنبه با دوستام تا دیر وقت کنسرت بودیم حال روزم عوض شد بهتر شدم،خوب بودما بهتر شدم.

یکی از ارزوهای نصفه نیمه م رفتن به کنسرت پازل باند بود که خب رفتم D:

اونقده سرد بود که تا مغزاستخونم یخ کرد بود،اثرات سرما رو هم الان دارم حس میکنم گلو درد و سردرد و کوفتگی بدن.

"کیمیاگر" رو تا صفحه 205 خوندم و سخت علاقه مندم ادامه ش رو بخونم اما سردرد ولم نمیکنه،بهتر که بشم تمومش میکنم.

شاید باورش مشکل باشه اما هنوز کتابای مسابقه رو نخوندم![بد نیست بگم که هنوز به دستم نرسیدن].

نمیتونم بگم شوق و ذوقی برای تموم شدن سال ندارم،چون اگر شوقی نبود لباس و وسایل نو تهیه نمیکردم اما مثل قبل نیست.معنیش چیه نمیدونم هرچی که هست بد نیست.

به محض تموم شدن "کیمیاگر" راجبش مینویسم.


tahi :D

داشتم صفحه ی "الی"رو میخوندم اخرین پستش جالب بود.

وقتی از دل یه تجربه ی تلخ تجربه ی جذاب بیرون میاد!

اگر بخوام اتفاقای خیلی تلخ رو بنویسم که باعث شدن پخته و بزرگ شم خیلی خیلی طولانی و احساسی میشه و خب حس میکنم خوب نیست چیزای خیلی شخصی رو اینطوری بیان کرد!

همه مون توی زندگیامون به اندازه ی خودمون سختی کشیدیم هرکسی در حد خودش؛

اولین و سخت ترین تجربه ی بد زندگیم تنهایی بود!سختم بود که کسی توی خونه منتظرم نباشه,وقتی دیر برمیگردم بهم بگه تو این هوای سرد چطور اینهمه بیرون تحمل کردی!

یکی که باهاش بشینم رو کاناپه و تابستونا فالوده بخورم!

یکی که وقتی اسموتی گوجه و سوپ ترکی درست کردم بگه چه قده تیزه!

لیست قشنگیای زندگیم توی کارای گروهی خلاصه میشد و من تنها بودم!

اینکه چرا تنها بودم و چطور تنها بودم مهم نیست،مهم اینه که توی این مدت طولانیه تنهایی خوب بزرگ شدم و پخته!

تنهایی تصمیمای بزرگ گرفتم،تنهایی با خودم بودم  متوجه شدم ادما میتونن روح بزرگی داشته باشن.

من خلاء تنهاییمو با خودم پر کردم قبلا حس میکردم کسایی که تنهان نمیتونن بعدها توی جامعه حضور پررنگی داشته باشن؛

اما الان میدونم نه تنها پر رنگم بلکه روز به روز پررنگ تر هم میشم.

فهمیدم توی زندگی هیچکس به اندازه ی خودمون با ارزش نیست خودمون!خودم!خودتون!.ما ادما هرچه قدر هم دوست و اشنا و پارتنر صمیمی داشته باشیم بازم تنهاییم!یه تنهایی ای که اگر بخوایم میتونه خوشگل باشه!

یاد گرفتم زندگی کنم؛

لذت ببرم و شاد باشم و با مشکلات کنار بیام و اگر قابل حل نباشن لیست شون کنم و بگم حالا که حل کردنشون از دست من برنمیاد چرا من باید غصه ش رو بخورم!

زندگی رو نشناختم اما حداقل اینه که خودم رو شناختم و هیچ چیزی برام از این باارزش تر نیست!

خوبه که یاد بگیریم تنهایی زشت نیست میتونه بغل کردنی باشه.

[شما هم دوست داشتید بنویسید{ذهن زیبا زندگی زیبا}]


tahi :D