8_14

خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبینه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بی حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسیدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بیا پایین اومد پایین و تاکسی ای که قبلش بهش زنگ زده بودم از راه رسید،رفتیم دم هنرستان پیاده شدیم،پیش بچه ها که رسیدم از بی خیالیه زیاد خودم تعجب کردم،یه حسی بهم میگفت تو زیادی داری سخت میگیری این کتاب برای تو هیچی نیست!اینگاری اون احساسه راست میگفت.کاش همیشه احساساتم بهم اینقدر خوب کمک میکردن.میدونم از بابت پست قبل ازم ناراحت شدید،ازم ناراحت نشید،به واشنا قسم که اون پست مناسب نبود برای ثبت شدن اما من باید یادم بمونه،یادم بمونه با جزئیات یه سری غم هارو!غم هایی که خودم با دست خودم برداشتم و پسندیدم و جا دادم تو دلم!نمیخوام خودمو بیشتر از اینا عذاب بدم،من بیشتر از رنجی که باید میکشیدم و کشیدم.باید از خودم بابت بی فکریام معذرت بخوام،من،من خیلی عذابت دادم ببخشم.[باب،امیدوارم ازم توقع نداشته باشی،لطفا ازم توقع هیچی نداشته باش،من خیلی سر تو خون به جیگرِ خودم کردم].

برچسب ها : باب‌ تنهایی تولد عشق علاقه
tahi :D
موضوع : توییت ~/