10_9
با مامان رو مبل نشسته بودیم.
گفت امروز چه روز بدی بود خیلی کسل بودم دلم به کار نمیرفت.
آروم گفتم خیلی هم بد نبود.
حرف زد از اینکه چرا هیچکدوم مون از زندگی لذت نمیبریم،بهش گفتم مامان تو خسته نشدی؟گفت:به نظر میاد تو از منم خسته تری،تو خیلی دپرس و آشفته به نظر میای من نمیدونم چه کاری میشه برات کرد.
آروم گفتم اره من از زندگی لذت نمیبرم.
گفت چرا؟دوستداری چطوری باشه؟چی میخوای؟
دیگه نتونستم هیچی بگم،چیزی که سریع توی چشمای من برابر میاد همش اشکِ و اشک،اگر کسی بخواد آرزوهام براش بگم بی شک یکیشون اینه که؛
بتونم گریه م کنترل کنم.
وقتی دید جوابش فقط اشک و غمه پاشد و یه چیزایی گفت که نشنیدم و رفت.
دیروز کتاب"مردی به نام اُوِه"رو شروع کردم(از قبل یه 10 صفحه خونده بودم).
اولش کلی عصبی شدم که چرا اینقد این پیرِمرده عوضی غر میزنه،کاراش و حرفاش روی اعصابم بود و دوست داشتم کسی که کتاب بهم معرفی کرده خفه کنم.
عصبانیتم احتمالا به خاطر وضع روحیم غیر عادی نبوده باشه.
کم کم که متوجه اوضاعِ اُوِه شدم،دیگه عصبی نبودم و چیزی که وجود داشت فقط غم بود.
اُوِه اگر زن بود توصیف من بود در نصفِ ماه!
و سونیا توصیف منِ در نصف دیگه ی ماه!
عجیب به نظر میاد؟اما واقعا همینطوره.
دیروز 50 صفحه و امروز 130 صفحه خوندم،جمعا 180 صفحه.
کتابِ خوبیه و زمان خوندنش برای من همین روزاس!
خودتون احتمالا متوجه تغییرات ناگهانی احساسات من شدید،گاهی با اینکه عاشق خوندنم دست و دلم نمیره که یه متن کوتاهِ کوچولو بخونم،فقط فقط فقط امید دارم که عوض شم و این همه عجیب غریب نباشم.
شاید اجحاف بشه در حقش اگر راجب اون توی پست طولانیم ننویسم،اگر این متن میخونه باید بدونه من از اون آدما نیستم که بعدِ خداحافظی میرن تمام فولدرها رو دیلیت میکنن و میگن فاااک بهت دیگه برام اهمیتی نداری حالا بمیر!نه من نمیتونم هرچند خیلی مسخره س با این همه اذیتی که برام ایجاد شده بازم اینقدر ملیح برخورد کنم اینگار که دارم یه گربه زخمی نوازش میکنم،من یادِ تموم آدمایی که یه روز دوستداشتم مثل یه چیز با ارزش که توی جعبه قشنگ نگهداری میکنن،تو قلبم نگه میدارم.
احمقانه س؟اما من دوست دارم اینطوری باشم،من عاشقِ خودمم وقتی احمقانه عمل میکنم،چون دقیقا اون لحظه میدونم که برخوردم احمقانه س اما ادامه ش میدم و احمقانه میرم جلو.
چه من رو دوست داشته باشی چه نداشته باشی برای من همون ادمِ تویِ تفکراتم باقی میمونی،هرچند که تیکه کلامات برای من نقشِ کلمات عاشقانه رو ایفا میکرد،من شبیهِ یه آدمِ گول خورده م که از سپرده گذاری تویِ یه موسسه مالی هیچی براش نمونده.
کاش دیگه هیچکس در حقم ترحم نکنه و به خاطر عذاب وجدانش باهام حرف نزنه.
اینجا وبلاگِ منِ اینجا صفحه ی منِ اینجا همون کاناپه ی خوش رنگیه که همیشه میخواستم، و من اینجا اونقدر راحتم که از تو و فکر تو و برداشت تو هیچ ترسی ندارم از برداشت بقیه و فکر و افکار بقیه هم همینطور!
من امید زیادی دارم که تا هفته های بعد وضعیت خیلی بهتر شه،کتاب که تموم شد کلی راجبش مینویسم.

برچسب ها : A man called ove Fredrik Backman باب‌ فردریک بکمن مردی به نام اُوِه کتاب
tahi :D