5_5

حسابی از قطرشترسیدم،دیرتر از موعد رسید به دستم خیلی دیر تر

365 تا صفحه رو که دیدم گفتم امکان نداره بتونم تا قبل پانزدهم_شانزدهم تمومش کنم.

در عین ناباوری دیروزصبح که اومدم سر گذاشتم روی بالشت صداهارو میشنیدم ولی خوابالو بودم،بابا اروم داشت با کسی حرف میزد و بعد یکم بلندتر گفت کتاب هاتو اوردن.

کلی خوشحال شدم،1396/12/01 سفارش شون داده بودم و دیگه داشتم از اومدن شون قبل سال جدید ناامید میشدم.

دیروز عصر تا صفحه ی 177 خوندم و به نظرم کتاب بدی نمیومد،شاید اگر کتاب مربوط به مسابقه نبود هیچ وقت نمیخوندمش اما خب خوندم و بدم نیومد

ولی نمیتونه جزو کتابایی باشه که دوست داشتم؛

رده ی سنی کتاب کودک و نوجوان بود و خب فکر نمیکنم زیادی واسه خوندنش پیر بوده باشم،در کل حس میکردم یه بچه شدم و دارم کتاب رو میخونم و یه جاهایی از کتاب یه حالت نابهنجاری بهم دست میداد که از موقعیتی که درش بودم ناراحتم میکرد.

کتاب زیادی شیرین بود،نه از نظر محتوا و زیبایی نه!واسه من هرکتابی یه بو و یه طعم و شکل خاص داره,البته بعضی از کتابا هم شبیه همن.

وقتی این کتاب رو تصور و تجسم و توی مغزم طراحی میکردم دهنم شیرین میشد از بس راجب چیزای شیرین نوشته شده بود،ذائقه من و نویسنده کاملا متفاوت بود؛

اون زولوبیا و بامیه و مارمالاد و شربت شیرین و غلیظ دوست داشت ولی من به شدت از مارمالاد بدم میاد.

اگر من نویسنده ش بودم یا حداقل اگر جرقه ی نوشتن این کتاب توی ذهن من خورده شده بود خیلی متفاوت تر مینوشتمش و خب چیز عادی ایه چون همه مون افکارمون متفاوته.

فقط کم مونده بود داخل این چیزای شیرینی که نویسنده تند و تند بیان میکرد خرما هم حضور پیدا کنه تا من کاملا کتاب کنار بذارم!

شخصیت های جالبی داشت شخصیت پردازی نویسنده میشد گفت قوی بود.

توی انتخاب اسم بعضی جاها قدرتمند ظاهر شده بود و بعضی جاها زیادی بومی.

چون کتاب مختص گروه سنی "کودک و نوجوان" بود باید اسم هایی انتخاب میشد که جذاب تر باشن،برای بچه یا نوجوونی به سن و سال من اسم "اعظم"،"جلال" و ... نه تنها جذابیتی نداره بلکه خسته کننده به نظر میرسه.!

یک سری از پیش نویس هایی که توی کادر مخصوص نوشته شده بودن منو جذب میکردن.

کتاب رو همین چند دقیقه پیش تموم کردم و خوشحال شدم از تموم شدنش.

جمعا چهارتا کتاب بود که دوتا رو دادم به ژینو بخونه و دوتا هم خودم،ماله خودم هردوتاش تموم شد و توی سایت مسابقه ش رو هم دادم.

ژینو هم یکیش رو خونده بود و مسابقه داد.

فقط یه کتاب مونده که اونم هنوز دست ژینو و باید تمومش کنه تا مسابقه بده و تمام.

باید برم سراغ کتابای ها بعدی،البته!در چند روز آتی.

برچسب ها : الاکلنگ کودکی ماشین هاچی کوچی محمد رمضانی مسابقه کتابخوانی کتاب کودک و نوجوان
tahi :D