3_2

پری روز خیلی روز بدی بود،(دوست ندارم راجبش بگم)

یه طوری شدم شبیه ی وسیله یا ی بادکنک ک بین زمین و اسمون رهاس!

دارم سعی میکنم نشون بدم که خیلی حالم خوبه

ولی اینگار اصلا موفق نیستم

مراسم پیمان بستن مریم و محمد رو نمیتونم برم ارزو میکنم خوشبخت بشن

چند روزی هست ک سخت سردردم افکار گریه اور ذهنم رو پر کرده

مثل این میمونه ک یه خونه رو خیلی کامل و از روی اصول بسازی و موقع تموم شدن اسباب کشی بفهمی برای کل ساختمون جای دودکش نذاشتی

همین قدر خسته همین قدر نا امید

[دستهایش میلرزد و زیر گریه میزند]

tahi :D